شنبه 26اسفند1391
سلام گل من. این روزا دیگه روزای آخر ساله و ما همه در حال تکاپو. احتمالاً هم 2روزه دیگه ما میریم شمال. شما هم که کلی اونجا حال می کنی. دختر عسل من دیگه خانوم شده و خیلی خوب صحبت میکنه. وقتی مثل آدم بزرگ ها صحبت می کنی من وبابایی کلی حال میکنیم. دیشب موقع خواب میگفتی:مامانی!بیا نزیک بابایی بیشین.دست بابایی ماچاز بده.دیشب موقع خواب دیدم خبری ازت نیست. دنبالت گشتم دیدم رفتی تو اتاق خواب و کرم مرطوب کننده رو برداشتی و درحال تناول هستی. و به کف پای خرگشیت هم مالیدی. گفتم: آویسا! چی کار می کنی؟ گفتی: پای خرگوشی کرم زدم خوب شه. از خنده نمی دونستم چه کنم؟ آخ شب ها کف پاهام رو کرم می زنم تو هم ازم یاد گرفتی.
چه کار کنیم از دست این دخمل شیطون بلا...
اینم عکس دخملم که در بهمن ماه رفتیم شمال و دایی جان محمد زحمتش رو کشید...




شنبه 26اسفند1391
